خرید بک لینک
گشا خنب حقایق را بده بی صرفه عاشق را می آشامش کن ایرا دل خیال آشام می گردد بده زان باده خوش بو مپرسش مستحقی تو ازیرا آفتابی که همه بر عام می گردد نهان ار رهزنی باشد نهان بینا ببر حلقش چه نقصان قهرمانت را که چون صمصام می گردد اگر گبرم اگر شاکر تویی اول تویی آخر چو تو پنهان شوی شادی غم و سرسام می گردد دلم پرست و آن اولی که هم تو گویی ای مولی حدیث خفته ای چه بود که بر احلام می گردد 565 اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد که نی عاشق نمی یابد که نی دلخسته کم دارد مرا گوید چرا چشمت رقیب روی من باشد بدان در پیش خورشیدش همی دارم که نم دارد چو اسماعیل پیش او بنوشم زخم نیش او خلیلم را خریدارم چه گر قصد ستم دارد اگر مشهور شد شورم خدا داند که معذورم کاسیر حکم آن عشقم که صد طبل و علم دارد مرا یار شکرناکم اگر بنشاند بر خاکم چرا غم دارد آن مفلس که یار محتشم دارد غمش در دل چو گنجوری دلم نور علی نوری مثال مریم زیبا که عیسی در شکم دارد چو خورشیدست یار من نمی گردد بجز تنها سپه سالار مه باشد کز استاره حشم دارد مسلمان نیستم گبرم اگر ماندست یک صبرم چه دانی تو که درد او چه دستان و قدم دارد ز درد او دهان تلخست هر دریا که می بینی ز داغ او نکو بنگر که روی مه رقم دارد به دوران ها چو من عاشق نرست از مغرب و مشرق بپرس از پیر گردونی که چون من پشت خم دارد خنک جانی که از خوابش به مالش ها برانگیزد بدان مالش بود شادان و آن را مغتنم دارد طبیبی چون دهد تلخش بنوشد تلخ او را خوش طبیبان را نمی شاید که عاقل متهم دارد اگر شان متهم داری بمانی بند بیماری کسی برخورد از استا که او را محترم دارد خمش کن کاندر این دریا نشاید نعره و غوغا که غواص آن کسی باشد که او امساک دم دارد 566 بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد دو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد شما دل ها نگه دارید مسلمانان که من باری چنان آمیختم با او که دل با من نیامیزد نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادم چو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اندرآویزد ز سایه خود گریزانم که نور از سایه پنهانست قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد سر زلفش همی گوید صلا زوتر رسن بازی رخ شمعش همی گوید کجا پروانه تا سوزد برای این رسن بازی دلاور باش و چنبر شو درافکن خویش در آتش چو شمع او برافروزد چو ذوق سوختن دیدی دگر نشکیبی از آتش اگر آب حیات آید تو را ز آتش نینگیزد 567 نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم بپرس از شاه کشمیرم کسی را کآشنا باشد خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد خریدی خانه دل را دل آن توست می دانی هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد

برچسب: نویسنده: kiana تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 10:53

صفحه بندی